وحشت...| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

وحشت...

هیچوقت هیچوقت هیچوقت وحشتی رو که پریشب توی حیاط اون آدم روانی تجربه کردم رو فراموش نمیکنم. 

خدای من! درست مثل فیلم های ترسناک که طرف فرار می کنه و قایم میشه و صدای پای قاتل میاد، من هم وسط حیاط، پابرهنه بدون پناه توی اون تاریکی و سرما، هرآن منتظر بودم که در بالکن رو باز کنه و بیاد سروقتم. به قدری وحشت کرده بودم که هیچ کاری به ذهنم نمی رسید که انجام بدم، هرچی فکر می کردم الان باید چیکار کنم هیچی به ذهنم نمی رسید.با ناامیدی و حسرت از توی حیاط به پنجره های روشن طبقه خودمون چشم دوختم و به این فکر کردم که فقط اندازه یه طبقه  با بابا که تو خونه است فاصله دارم ولی نمیشه ازش کمک بگیرم. بنده خدا بابا از کجا باید می دونست که من تو چه مخمصه ای گیر کردم. مامان اینا هم که خونه نبودن. 

در بالکن که باز شد، نفس منم حبس شد، فکر کردم تموم شد حسنا، از دست رفتی دیگه. ولی مثل اینکه فقط در بالکن رو باز کرد که هوای خونه شون عوض بشه و خودش نیومد تو حیاط.

خواستم یه چیزی نذر کنم تا از این موقعیت وحشتناک خلاص بشم ولی مغزم فقل کرده بود و هیچی به ذهنم نمی رسید. هیچ نذری به ذهنم نرسید هیچی هیچی

خداروشکر بالاخره صدای زنگ خونه شون بلند شد، از کلانتری اومده بودن، نمیخواست بره بیرون ولی... بهترین فرصت برای فرار بود. 

در بالکن رو باز کردم و به حالت دو از مقابل چشم های متعجب و وحشتناکش که مونده بود من تو حیاط اونها چیکار می کردم رد شدم و در خونه شون رو باز کردم و دویدم بالا. 

بابای بنده خدام نگران و مستاصل ایستاده بود دم در واحدمون. از کنارش رد شدم و پریدم تو خونه .

باورم نمی شد که نجات پیدا کردم. دست چپم کاملا بیحس شده بود، دهنم خشک شده بود و پاهام می لرزید. 

مامان نیود که نازم رو بکشه و بهم آب قندی آب طلایی چیزی بده. هرچند اگه مامان خونه بود نمیزاشت این حماقتو بکنم و پا تو خونه اونا بزارم. بعداً که خواهرم  ماجرا رو شنید ، گفت حسنا تو بالاخره یه روز چوب این مهربونی ات رو میخوری( نمیدونست که خوردم، همون وحشتی که دیشبش تجربه کردم چوبی بس سنگین بود). 

هیچکدومشون درک نکردن که مقاومت  در برابر التماس هایی که تو چشم دختر و پسرش برای کمک به مادرشون  بود، کار سختی بود. تو اون شب لعنتی غیر از من هیچ کدوم از خانم های ساختمونمون هم نبودن. چیکار می کردم؟ نمی رفتم؟ دخترش فقط سه سالشه. پسرش خیلی مطمئن گفت که باباش از خونه رفته بیرون و برنمیگرده. 

حتی الان که دارم این ماجرا رو تایپ می کنم، بدنم داره می لرزه. 

خدایا این تجربه وحشتناک رو نصیب هیچ بنده دیگه ات نکن. همه روانی ها رو شفا بده و ما رو هم از شر این آدم خطرناک روانی مردم آزار نجات بده. 

آمین